خدمات تلفن همراه

پست های : زهرا دوست



زهرا دوست   

نامردی کپی نکنی!!
⊙مامانم بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست
منم خیلی راحت درش رو باز کردم و گفتم :اینم کاری داشت؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
بدجوری بغض گلمو گرفت..

سلامتی همه باباها
................واما ..................

به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها...؟


به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!


به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد
،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!


به سلامتی مادر .
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!

به سلامتی
مادر که دیوارش
از همه کوتاه تره !!!!! خدایا هر کی این پست
کپی کرد درد دلش رو رفع کن..
1393/11/28 06:16:11.797
کد: 248306
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان (عج) قرار داشت و حضرت دائماً به او سر می زد. روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود. پس از دقایقی حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم، کفش من نیاز به تعمیر دارد ، برایم پینه می زنی؟»
سید عرض کرد: آقاجان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما از هر امری واجب تر است، آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر می کنم. حضرت چیزی نگفتند و سید مشغول کارش شد.
پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم! کفش من نیاز به تعمیر دارد، برایم پینه می زنی!؟»
سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت : قربانت گردم اگر یک بار دیگر بفرمایید “کفش مرا پینه می زنی” داد و فریاد می کنم آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است، بیایید زیارتش کنید !
حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقید هستی.» (کتاب روزنه هایی از عالم غیب)
1393/11/23 15:43:19.043
کد: 246625
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

*** ارزش سکوت***

استاد فاطمی نیا :
از صبح که پا میشه, فلان کس چی گفت, فلان کس چی کرد.., فلان روزنامه چی نوشت.. ول کن..

روایت داریم که اغلب جهنمی ها جهنمی زبان هستند, فکر نکنید همه شراب می خورند و از در و دیوار مردم بالا می روند, یک مشت مومن مقدس را می آورند جهنم. این آقا تو صفوف جماعت می نشینند آبرو میبرند.
امیرالمومنین به حارث همدانی فرمودند: اگر هر چه را که می شنوی بگویی , دروغگو هستی!
سیدی در قم مشهور بود به سید سکوت, با اشاره مریض شفا میداد از آیت ا.. بهاالدینی راز سید سکوت را پرسیدم, با دست به لبانش اشاره کردند و فرمودند:

"درِ آتش را بسته بودند...
"


علامه حسن زاده آملی:
تا دهان بسته نشود دل باز نمیشود و تا عبدالله نشوی عندالله نشوی آنگاه از انسان اگر سَر برود, سِر نرود . . . !
1393/11/23 15:29:30.253
کد: 246623
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

***تمام اروپایی‌ها باید بدانند که مادر امام زمان ما یک اروپایی است

حجت الاسلام پناهیان: تمام اروپایی‌ها باید بدانند که مادر امام زمانِ ما و مادر آن کسی که در انتظارش هستیم، یک اروپایی است. با توجه به اینکه این داستان جذاب، با فطرت و دلِ انسان‌ها ارتباط برقرار می‌کند، شما فکر کنید اگر اروپایی‌ها این موضوع را بدانند، چه اتفاقی می‌افتد؟ چرا شما تا کنون این خبر را به آن‌ها نرسانده‌اید؟

***مادر امام زمان از نوادگان وصی حضرت مسیح(ع) و رومی بوده است

حضرت نرگس خاتون از نوادگان حضرت شمعون(ع) وصیّ حضرت مسیح(ع) است و از فرزندان پادشاه روم است. و داستان زندگی و ازدواج ایشان هم یک داستان بسیار زیبا و جذاب است. در ضمن، سندهایی که برای این داستان وجود دارد، خیلی بیشتر از سند بسیاری از داستان‌هایی است که الان خیلی از مردم دارند با اعتقاد به آنها زندگی می‌کنند.(این داستان در کتب روایی ما از جمله «کمال‌الدین شیخ صدوق» و «الغیبه شیخ طوسی» و «دلایل الامامه» نقل شده است).

خلاصه اینکه مادرِ مولای ما امام زمان(ع)، از اهالی روم بوده‌اند. حالا ما با این قصۀ جذاب چه‌کار باید کنیم؟ بروید فکر کنید که چگونه می‌توان در این زمینه کار کرد؟ خوب است بدانید که یکی از دوستان طلبه، این داستان زیبا و جذاب را به تفصیل نوشته‌اند و به صورت رمّان درآورده‌اند.(هرچند خطاب این کتاب به مسلمانان است نه مسیحیان و اروپاییان)

***داستان زیبای ازدواج امام حسن عسکری(ع) با دختر رومی

اصل داستان از این قرار است که شخصی به نام «محمد بن بحر الشیبانی» نقل می‌کند: در سال ۲۸۶ وارد کربلا شدم و قبر امام حسین(ع) را زیارت کردم و بعد هم به زیارت امام موسی بن جعفر(ع) رفتم. در آنجا حال معنوی بسیار خوشی داشتم و گریه می‌کردم. وقتی اشک‌های خود را پاک کردم، دیدم یک پیرمرد بسیار مسن و قامت‌خمیده‌ای دارد با کسی صحبت می‌کند. از بیانات او فهمیدم که انسان صاحب‌دلی است. نزد او رفتم و گفتم: من به دنبال شخص وارسته‌ای بودم که بتوانم از او علوم و معارف عمیق را دریافت کنم.

شما می‌توانید این معارف را به من بدهید؟ آن پیرمرد می‌گوید: من از کجا به تو اطمینان پیدا کنم؟ او می‌گوید: من با خودم روایاتی- از اهل‌بیت(ع)- دارم. بعد هم روایات را به او نشان می‌دهد و آن پیرمرد به او اطمینان پیدا می‌کند.

آن پیرمرد داستانی از زندگی خودش را نقل می‌کند که در ارتباط با امام حسن عسکری(ع) بوده است. داستان از این قرار بود که او مدت‌ها خدمت امام هادی(ع) می‌رسیده است.

و امام هادی(ع) به ایشان احکامی را آموزش می‌دادند؛ از جمله احکامی که امام(ع) به او یاد داده بود، احکام خرید و فروش غلام و کنیز بود. و لذا او در این موضوع، خیلی وارد شده بود. او می‌گوید: یک‌بار پاسی از شب گذشته بود که امام هادی(ع) مرا صدا زد. رفتم دیدم که فرزندشان امام حسن عسکری(ع) نیز حضور دارند و حضرت حکیمه خاتون(س) هم در پشت پرده، حاضر هستند.

حضرت به من فرمود: می‌خواهم یک مأموریتِ بسیار مهم و خطیر به تو بدهم. آیا حاضری این مأموریت را انجام دهی؟ گفتم: بله آقای من. حضرت به من فرمود: به بغداد برو. در آنجا با کشتی، یک ‌گروه از کنیزان را می‌آورند. وقتی آنها را آوردند، ابتدا جلو نمی‌روی. یک کنیزی در بین آنها هست که حجاب کاملی دارد، از پشت پردۀ نازکی که روی صورتش انداخته است، نگاه می‌کند. او حاضر نمی‌شود کسی او را بخرد. تو جلو می‌روی و نامۀ مرا به آن کنیز می‌دهی و او را با این مبلغی که در کیسه به تو می‌دهم، می‌خری و می‌آوری.

پیرمرد می‌گوید: من طبق آدرس و مشخصاتی که حضرت دادند، به بغداد رفتم. دیدم یک کشتی آمد و در آن عده‌ای از کنیزان را آورده‌اند که نتیجۀ یکی از درگیری‌های مسلمانان با رومیان در سرحدات بود. همان‌طور که امام هادی(ع) فرموده بود دیگران آمدند و کنیزان را خریدند ولی این خانم با ابراز نارحتی، اجازه نمی‌داد کسی او را بخرد. آن خانم می‌گفت: باید یک کسی که قلبم به دین و ایمانش آرام می‌شود، بیاید و مرا بخرد تا من حاضر شوم با او همراه شوم.

پیرمرد می‌گوید: وقتی کار به اینجا رسید، من نامۀ امام هادی(ع) را به کسی که فروشندۀ برده‌ها بود، دادم و گفتم این نامه را به آن خانم(کنیز) بده. آن خانم وقتی نامه را دید، صدای شیوه و گریه‌اش بلند شد و نامه را روی چشمان خود قرار داد و بعد گفت: من با این کسی که نامه را آورده است، همراهی خواهم کرد. من هم مبلغ را به فروشنده دادم و ایشان را آوردم.

***حضرت محمد(ص) خطاب به حضرت عیسی(ع): می‌خواهم از نوۀ وصیّ‌تان برای نوۀ وصیّ ام خواستگاری کنم

حضرت نرگس خاتون در راه، داستان خودش را برای آن پیرمرد بازگو می‌کند و می‌فرماید: من از نوادگان شمعون، وصیّ حضرت عیسی(ع) هستم. و از بستگان پادشاه روم هستم. ۱۳ ساله بودم که پادشاه روم می‌خواست مرا به ازدواج برادرزادۀ خودش درآورد. صحن و سرای مجللی را ترتیب داده بودند و آزین بسته بودند که این م
راسم ازدواج برگزار شود.

وقتی می‌خواستند اذکار مربوط به عقد را از کتاب‌های مقدس خودشان بخوانند، ناگهان تمام صلیب‌ها و تزئینات فروریخت و لذا آنها گفتند که این ازدواج نحوست دارد و نباید صورت بگیرد. بالاخره آن پادشاه نیز این وضعیت را به فال بد می‌گیرد و ازدواج به‌هم می‌خورد. من یک‌شب، حضرت عیسی(ع) و جدّ خودم حضرت شمعون را در خواب دیدم و شخصی را دیدم که نزد حضرت عیسی(ع) آمد و عیسی(ع) تمام‌قامت بلند شد و به ایشان احترام گذاشت و من متوجه شدم آن شخص بزرگوار، حضرت محمد(ص) است. پیامبر اکرم(ص) در آن جلسه به عیسی(ع) می‌فرماید: می‌خواهم از نوۀ شمعون وصیّ شما برای نوۀ وصیّ خودم خواستگاری کنم. و من در آن جلسه، حضرت امام حسن عسکری(ع) را دیدم و در همان عالم رؤیا، شیفتۀ ایشان شدم.

ماجرای اسارت حضرت نرگس خاتون هم این‌طور بود که در جریان یک نبرد بین مسلمانان و رومیان، ایشان جزء همراهان پادشاه بودند و بعد از اینکه لشکر روم شکست می‌خورد، ایشان که با لباس مبدّل در جمع کنیزان قرار گرفته بود، به اسارت در می‌آید و به همراه سایر کنیزان با یک کشتی به سمت بغداد فرستاده می‌شود. آن پیرمرد هم که از طرف امام هادی(ع) مأمور شده بود حضرت نرگس خاتون را به منزل امام هادی(ع) می‌برد و حضرت حکیمه خاتون(خواهر امام هادی(ع)) اولین کسی بود که ایشان را در آغوش می‌گیرد.
1393/11/22 21:00:02.663
کد: 246384
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

🌴بسم رب الشهداء🌴

نام ونام خانوادگی :محمدرضا شفیعی

مدت زمان بودن بدن زیر خاک وبرگشت به وطن : 16سال

 بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازه‌ها بود. قرار شد حتی استخوان‌های شهدا را تحویل بدهند. عراقی‌ها رفتند سراغ قبرها. یكی شان هم قبر محمدرضا بود. مشغول شدند و با بیل و كلنگ خاك‌ها را كنار زدند، امابيچاره ها ، بیچاره بودند در كفرشان ، بیچاره‌تر شدند.
محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژه‌اش، زخم تنش...، انگار محمدرضا همين چند دقیقه پیش شهید شده
عكس‌ها و مدارك را مطابقت كردند اما قبر قبر محمدرضا بود و جناره سالم سالم
دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آبرو كه نداشت ولي محمدرضا رسواترش می‌كرد . سه ماه محمدرضا را (به دستور صدام) زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند تا شرمندة مولایش موسی بن‌جعفر(ع) نباشد . هیچ اتفاقی نیفتاد . پودر تجزیه روی بدن و صورت محمدرضا ریختند. نه سوخت و نه پودر شد. فقط كمی تغییر كرد. سفید بود رنگش. سبزه بامزه شد. بدبختی و شقاوت شده بود خوره و به جانشان افتاده بود. صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرك داشت. مجبور شدند كه محمدرضا را تحویل بدهند؛ «و مكروا مكروالله والله خیر الماكرین»
1393/11/22 20:28:18.767
کد: 246375
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

پيامبر فرمود: در شب معراج در آسمان دوم ملكي ديدم كه هزار دست داشت و در هر دستي هزار انگشت و مشغول حساب كردن و شماره كردن با انگشتان خود بود.
از جبرييل پرسيدم اين ملك كيست؟
گفت: اين ملك موكل بر قطرات باران است .
ملك گفت: قسم به خدايي كه تو را به حق به سوي خلقش فرستاده، از زمان خلقت دنيا حساب تمام قطرات باراني كه از آسمان به زمين فرود آمده را ميدانم و به تفضيل ميدانم چند قطره به دريا فرود آمده،چند قطره در خانه ها و چند قطره در باغها و چند قطره در شوره زارها و چند قطره در قبرستانها و...!
پيامبر فرمود: من تعجب كردم ازحفظ و تذكر او در حساب خود.
انگاه ملك گفت؟ يا رسول الله، با اين حفظ و تذكر و دستها و انگشتان كه دارم حساب كردن يك چيز را قدرت ندارم.
گفتم: آن كدام حساب است؟
ملك گفت : قومي از امت تو كه در جايي حاضر شوند و اسم تو را برند و بر تو صلوات مي فرستند. خداوند آنچنان ثواب آن را مضاعف مي فرمايد كه من قدرت ندارم ثواب آنها را شماره كنم.

"اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
"
* مستدرك الوسايل، جلد٥،ص ٣٥٥
1393/11/11 15:38:33.903
کد: 243012
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
اتاق 11 - محرم

یک نگاه به نامحرم میتواند سالها عبادتت را بسوزاند
ویک نگاه نکردن میتواند برتر از سالها عبادت باشد
فقط یک نگاه را برگردان!
چشمت را ببند!
باخدا معامله کن!
چکهای خدا سر وقت پاس میشود...
1393/11/11 15:09:50.083
کد: 243010
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
اتاق 11 - محرم

●● خیلی قشنگه دوستان ... حتما ( تا آخر ) بخونید ●●
اول راه بودیم ...
گفتن فضای مجازی !
گفتن شده ابزار تبلیغاتی دشمن!
بچه مذهبی ها عقب نمونید!

" آنقدر صفحه بسازید و مطلب نشر دهید و دینتان را به عالم نشان دهید که آنها عقب بکشند
"
اما چه شد؟!
کم کم صفحه های عقیدتی خصوصی شد ..
کم کم عکس های شخصی
کم کم
" اشتراک زندگی خصوصی
" با همه ...
کم کم
"خواهر
"

"برادر
"

"خواهر عزبزم
"

"برادر گلم
" ...
کم کم بچه مذهبی ها
"کم حیا
" شدند ...
کم کم شوخی با نامحرم ...
کم کم دایرکت
کم کم چت ..
مگه جایی که فقط تو باشی و نامحرم ، نفر سوم شیطون نیست؟...
فکر کن !
کم کم دشمن ها به اهدافشون رسیدن
کم کم...
علیکم بانفسکم !
آقا پسر مذهبی !
برادر من!
حداقل روی اهداف نفسانی خودت
پوشش دین و جذب حداکثری نذار!
خانم چادری!
آقایی که با دیدن عکست که اتفاقا توشم باحجابی،
میگه خدا حفظت کنه
میگه چادر بهت میاد!
اون زیر پست بدحجابم می نویسه که چی بهش میاد ...
آی پسر و دختر مذهبی !
نکنه منتظری شیطون با نیرنگ پارتی و شماره دادن و دور دور کردن بیاد
سراغت؟!
تو هم با افتخار احساس کنی چقدر مومنی!
نخیر ...
•• برای امثال ما ، از این جاها شروع میشه ••
که کمتر احساس گناه کنیم
که کم کم از راه بدر بشیم...
به یه جایی می رسی ، می بینی
دیگه
"اشک
" نداری
حال نماز و دعا نداری
دیگه اصلا نماز شب کیلویی چند؟؟
دعای کمیل؟ مال قدیما بود ...
کم کم آلارم
"نفس لوامه
" خاموش میشه
بترس...
همین که نماز اول وقتت از بین بره ، باعث خوشحالی دشمنه ••• آره
اینطوریاست ...
اول راه بودیم
ولی دیگه حالا زدیم تو جاده خاکی •••
1393/11/10 15:20:34.073
کد: 242514
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

تقدیم به دوستداران وعاشقان امیرالمؤمنین حیدر (علیه‌السلام)

روزی پیامبر اکرم به خانه حضرت زهرا آمدند . حضرت علی و حسنین (صلواه الله علیهم اجمعین) هم در خانه حضور داشتند .
پیامبر خطاب به اهل بیت خود فرمودند :
چه میوه ای از میوه های بهشتی میل دارید بمن بگوئید تا به جبرائیل بگویم از بهشت برایتان بیاورد.

امام حسین علیه السلام که در آن روزگار در سنین کودکی بودند از بقیة اهل خانواده سبقت گرفتند. رفتند در دامن رسول خدا صل الله عليه وآله وسلّم نشستند و عرضه داشتند :

پدر جان به جبرائیل بگوئید از خرماهای بهشتی برای ما بیاورد .
و حضرت رسول اکرم صل الله عليه وآله وسلّم هم به خواستة حسین خود جامه عمل پوشانیدند و به جبرئیل دستور دادند یک طبق از خرماهای بهشتی برای اهل بیت بیاورد.
مدتی نگذشت که جبرائیل یک طبق خرمای بهشتی را آورده و در حجرة حضرت زهرا (سلام الله علیه) گذاشت.

پیامبر خطاب به دختر خود فرمودند : فاطمه جان یک طبق خرمای بهشتی در حجره تو نهاده شده است ، آنرا نزد من بیاور .
حضرت زهرا سلام الله علیه آن طبق را آوردند و نزد پدر گذاشتند. پیامبر خرمای اول از درون ظرف برداشتند و در دهان سرور جوانان اهل بهشت امام حسین علیه السلام نهادند و فرمودند « حسین جان نوش جانت ، گوارای وجودت » سپس خرمای دوم را از درون ظرف برداشتند و در دهان دیگر سرور جوانان اهل بهشت امام حسن علیه السلام نهادند و باز فرمودند «حسن جان نوش جانت ، گوارای وجودت ». خرمای سوم را در دهان جگر گوشة خود حضرت زهرا نهادند و همان جمله را هم خطاب به حضرت زهرا سلام الله علیه بیان کردند.
خرمای چهارم را هم در دهان حضرت علی علیه السلام نهادند و فرمودند « علی جان نوش جانت‌، گوارای وجودت » خرمای پنجم را از درون ظرف برداشتند و باز دوباره در دهان حضرت علی علیه السلام نهادند و همان جمله را تکرار نمودند .
خرمای ششم را برداشتند، ایستادند و در دهان حضرت علی علیه السلام گذاشتند و باز همان جمله را تکرار کردند.
در این هنگام حضرت زهرا فرمودند : پدر جان به هر کدام از ما یک خرما دادید اما به علی سه خرما و در مرتبه سوم هم ایستادید و خرما در دهان علی گذاشتید . چرا بین ما اینگونه رفتار کردید ؟
رسول اکرم خطاب به دختر خود فرمودند :
فاطمه جان وقتی خرما در دهان حسین نهادم ، دیدم و شنیدم که جبرائیل و مکائیل از روی عرش ندا بر آورده اند که : «حسین جان نوش جانت ، گوارای وجودت » من هم به تبع آنها این جمله را تکرار کردم وقتی خرما در دهان حسن نهادم باز جبرائیل و مکائیل همان جمله را تکرار کردند و من هم به تبع آنها آن جمله را گفتم که « حسن جان نوش جانت ».
فاطم
ه جان وقتی خرما در دهان تو نهادم دیدم حوری های بهشتی سر از غرفه ها در آورده اند . و می گویند « فاطمه جان نوش جانت ، گوارای وجودت » من هم به پیروی از آنها این جمله را تکرار کردم .
اما وقتی خرما در دهان علی نهادم شنیدم که خداوند از روی عرش صدا می زند « علی جان نوش جانت ، گوارای وجودت » . به اشتیاق شنیدن صوت حق خرمای دوم در دهان علی نهادم باز هم خداوند از روی عرش ندا زد که «هنیأ مرئیاً لک یا علی » نوش جانت ، گوارای وجودت علی جان .

به احترام صوت حق از جا برخاستم و خرمای سوم در دهان علی نهادم ، شنیدم که باز خداوند همان جمله را تکرار کرد و سپس به من فرمود :
« یا رسول الله بعزت و جلالم قسم اگر تا صبح قیامت خرما در دهان علی بگذاری من خدا هم می گویم علی جانم نوش جانت ، گوارای وجودت».
صلوات

((جلاالعیون علامة مجلسی))
1393/11/09 17:58:53.187
کد: 242113
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
دفتر خدمات ویژه تبیان
مراجعه: 2,303,224,143