خدمات تلفن همراه

پست های : tara

  

دیدم مادرم داره آش درست میکنه
سوال کردم :
مادر...آش چی می پزی؟
گفت:
آش پشت پا
گفتم :
از ما کسی مسافرت نمی ره.. گفت:
حسین (ع )امشب از مدینه به سمت کربلا راه می افته گفتم:
چرا تو؟
گفت:
آخه حسین(ع) مادر نداره...

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
1393/06/29 23:50:20.910
کد: 99288
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

دنــیـــــای اطـــرافــمــــان را بــا
"پــــرده ســـیــنـــمــا
" اشـــتــبــاه گـــرفــتـــ ه ایــم,

یــکـــــــی فـــرامــــوش مــــیــشـــــود...

یــکــــــــی خــــامــــوش مــــیــشــــود....

یــکـــــی مـــــی مــــیـــرد...

و مـــا تــمــــاشــــا مــــی کــــنــیــــم!!!


1393/06/29 23:36:04.300
کد: 99219
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ
ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ... ﺁﻥ
ﻃﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ
ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ... ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ... ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ
ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ، ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﺷﺴﺖ . ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
" ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ! ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ
".
بر آنچه گذشت ،آنچه شکست ،آنچه نشد ...حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...
1393/06/24 23:02:04.663
کد: 87062
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

, اهل دلی می گفت;
تاريخ تولدت مهم نيست، تاريخ تبلورت مهمه،
اهل كجا بودنت مهم نيست، اهل و بجا بودنت مهمه،
منطقه زندگيت مهم نيست، منطق زندگيت مهمه،
و دورود بر رفقايي كه
دعا دارند و ادعا ندارند،
نيايش دارند و نمايش ندارند،
حيا دارند و ريا ندارند،
رسم دارند و اسم ندارند.
1393/06/24 22:58:36.860
کد: 87057
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید
ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!



به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، 
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !


به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

پدرم هر وقت میگفت
"درست میشود
" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! 
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! 
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... 
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری


1393/06/24 22:56:45.923
کد: 87053
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

آیا دلیل تاکید بر نماز صبح را میدانید ؟ باخواب غلظت خون بالا میرود
وهرچه به صبح نزدیک میشویم خون غلیظ تر میشود
ودرست لحظات نزدیک شدن به اذان به حداعلا می رسد
کسانی که بیدار میشوند با وضو گرفتن قدری خون تنظیم میشود
وبا خواندن نماز بدن کاملا بالانس شده وبه حالت نرمال باز میگردد
بیخود نیست میگوییم خدا ازمادر هم مهربانتر است ولله الحمد
كسانيكه با يوگا و نرمش هاي آرامش بخش و انرژي درماني آشنايند ميدانن، چاكراها نقاط ورود و خروج انرژي به بدن هستند.
اگر دقت کرده باشید هنگام وضو گرفتن تنها جایی که از پایین به بالا شسته میشود مسح پاست .

شما از نقطه ی انگشت شست پا دست خود را به سمت بالا میکشید . چرا ؟؟؟ ... تنها جاییکه انرژی مثبت به بدن برمیگردانید مسح پا میباشد.

در تمام مراحل وضو گرفتن با هفت چاکرای بدن سر و کار داریم. در تمام مراحل از تمام چاکراها به وسیله ی آب که منبع پاکی و قداسته انرژی های منفی بدن رو به سمت خارج دفع کرده
و در مرحله ی آخر وضو گرفتن انرژی مثبت رو وارد بدن ميكنيم
1393/06/24 22:56:30.757
کد: 87052
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

هیچ وقت این دو جمله رو نگو :
١) ازت متنفرم ٢) دیگه نمیخوام ببینمت

هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو :
١) از خود متشکر ٢) وراج

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن : 
١) پدر ٢) مادر

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:
١) نمیتونم ٢) بد شانسم

هیچ وقت این دو تا کارو نکن :
١) دروغ ٢) غیبت

...هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :
١) آرامش در اعتیاد ٢) امنیت دور از خانه

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١) آرامش با یاد خدا ٢) دعای پدرو مادر

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:
١) دوستای گذشته رو ٢) خاطرات خوبت رو

همیشه به این دو نفر گوش کن:
١) فرد با تجربه ٢) معلم خوب

همیشه به دو تا چیز دل ببند :
١) صداقت ٢) صمیمیت


1393/06/24 17:00:39.413
کد: 85858
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

اگر پرنده را به قفس بیندازی،

مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی!

و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است...

منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش...

عشق، طالب حضور است و پرواز،

نه امنیت و قاب ...

 


"نادر ابراهیمی
"


1393/06/24 17:00:28.220
کد: 85857
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

چه ایده بدی بود دایره ای ساختن ساعت. 
احساس می کنی همیشه فرصت تکرار هست: قرار بوده 8 صبح بیدار شوی و می بینی شده 8 و ربع، می گویی اشکال ندارد تا 9 می خوابم بعد بیدار می شوم. قرار بوده امشب یک ساعتی را صرف مطالعه کنی، که می بینی کتاب نخواندی و 10 شده. می گویی: اشکال ندارد، فردا ساعت 9 می خوانم. 
ساعت دروغ می گوید. زمان دور یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می دود و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی گردد. 
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! 
ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد.
1393/06/24 17:00:20.707
کد: 85856
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

1393/06/24 17:00:13.160
کد: 85854
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
دفتر خدمات ویژه تبیان
مراجعه: 2,303,229,467